عدالت
سلام
به شوخی یا جدی؟! به خشم یا به محبت؟! به تنفر یا عشق؟! میخواهم کمی از عقاید کهنه ی چندین ساله ام بگویم، که یا تنها همین یکبار خواهم گفت و یا روال خواهد شد و همیشه خواهم گفت
بحث فرزند شد! کمی فکر کردم به بار مسئولیتش، نه از باب خرج و مخارج که از باب افکار و اندیشه هایی که قرار است من به او یاری رسانم!
همیشه دوست داشتم بفهمم که از کجا باید شروع کرد، میخواستم من راه سختش را بروم و به فرزندم لقمه ی جویده شده را هدیه کنم، در واقع راه اندیشیدن را، راه پیدا کردن خدا را
بعدها فهمیدم که من نمیتوانم افکاری را به کسی قالب کنم! نمیتوانم حتی به فرزندم بگویم که به چه فکر کند و به چه فکر نکند، نمیتوانم بگویم این راه فکر کردن اشتباه است و باید این مدلی فکر کنی...
اما پس چگونه میتوانم فرزندم را آموزش دهم که راه را درست انتخاب کند؟! اصلا چگونه با او سخن بگویم که حرفم را بخواند؟!
من نه دوست دارم مرا تنها و تنها پدر صدا بزند و نه دوست دارم مرا تنها با اسم کوچکم صدا بزند، من دوست دارم مرا هم پدر و هم رفیق صدا بزند، گاهی که نیاز به کمکم دارد مرا پدر و گاهی که نیاز به راهنمایی دارد مرا رفیق خود بداند، اینگونه شاید بتوانم در قالب رفاقت به او نزدیک شوم، اگر به خودم قول بدهم که او را سرزنش و نصیحت های تکراری نکنم...
و اما چه بگویم وقتی از من سوال کند که خدا کیست؟؟!
این همه سال زندگی چه فهمیدم که خدا کیست؟! آیا داشته های خودم را به او بگویم یا یاد دهم چگونه خدا را پیدا کند؟!
خدا در نظر هر کس جوری تداعی میشود، زیرا مغز های کوچک آدمی توان درک خدا را ندارند، کسی او را با مهربانیش و کسی با عدالتش و کس دیگر با رحمتش میشناستش...
قطعا برای نشان دادن راه به او خواهم گفت که رفیق من برو و عدالت را در دنیا پیدا کن!
او خواهد گشت در تمام دنیا و در همه ی دنیا آدم هایی را خواهد یافت که برای منافع خودشان عدالت را زیرپا نهاده اند، کشورهایی را خواهد یافت که هیچ عدالتی را رعایت نمیکنند!
به او خواهم گفت خداوند هیچ منافعی را در نظر نمیگیرد جز عدالت، خداوند هیچ چیزی را برای خودش نمیخواهد زیرا که او بی نیاز است!
او خدا را در عدالت خواهد شناخت!
دوباره میپرسد خدا تنها عدالت دارد!؟!
این بار میگویم برو اختیار را بین کارگر و کارفرما، جوامع و دولت ها، پدران و فرزندان پیدا کن!
او باز به دنبال اختیار خواهد گشت و چیزی را خواهد دید که هیچ قرابتی با اختیار ندارد، او خواهد دید که کارفرمایان جوری رفتار میکنند که گویی کارگران را خریده اند، و جوامع نیز همانگونه، و من
و من به او خواهم گفت خداوند صاحب همه چیز است، ما بندگان اوییم و او حق همه چی بر گردن ما دارد اما او ما را مختار گذاشته است، که خوب باشیم یا بد، که کافر شویم یا دیندار! اوست که به جرئت میگوید لا اکراه فی الدین!
من به فرزندم خواهم آموخت که رد عدالت را بگیرد، کسی را مجبور به کاری نکند، هر جا عدالت بود پشتش را بگیرد و هر جا ناعدالتی بود خونش را بدهد، من به مرگ فرزندم در راه عدالت افتخار خواهم کرد...
به او خواهم گفتم که خداوند از حقش با جمله ی لا اکراه فی الدین گذشت کرده است پس بنده ی او اختیاری ندارد که کسی را مجبور به کاری کند...
کاش آزادی را درست معنا میکردیم...
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۱/۰۷
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۳۸
حق برای کسی معنا پیدا می کند که چیزی را ندارد و حق اوست که داشته باشد.
خداوند صمد است، بی نیاز است از داشتن حقی. چنین بلند و والا......
لا اکراه فی الدین با "قد تبین الرشد من الغی" و "من یکفر بالطاغوت" و "یومن بالله" معنی پیدا می کند و کسی نمی تواند این ۳ را جدای از هم ببیند و معنا کند.... :)
فقد استمسک بالعروه الوثقی
لاانفصام لها
والله سمیع علیم.... :)