وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰ

به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی

وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰ

به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی

زخمی در بیابان های تنم... تنها...

خواستم بهترین خودم باشم، خسته ترین خودم شدم...

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

طناب

يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۲۱ ق.ظ

سلام

 

طناب زیبایی دارم که هیچ گاه تا به امروز پاره نشده است، طناب زیبای من هم خیلی قطور است و هم در عین حال خیلی ظریف و زیبا، هر گاه نگاهش میکنم انگار ذوق و شوری در دلم می افتد که گویی به بهشت خدا نگاه میکنم، و شما نمیدانی که چه طنابی ست...

زیبایی تار و پوت طناب من چشم هر ببیننده ای رو مجذوب خودش میکنه... میگن اگه خیلی بهش خیره بشی تو رو به اعماق خودش میبره! نباید بهش خیره بشی، چون ممکنه وقتی به خودت بیای که با دستات طنابو گرفتی و داری سر میخوری....

حالا فهمیدی طناب من چیه و چکارایی میکنه؟؟؟

 

طناب زیبای من رشته ی اتصال من به دنیای فانی ست، همون دنیایی که اگه ازش فاصله بگیری پیروز میدانی و اگه غرقش بشی بازنده ی عالم میشی...

طناب من همون وصله ی ناجور منه، همونه که هر وقت میخوام خودم و دنیامو رها کنم دور من میپیچه و منو نگه میداره...

 

 

هر وقت خواستم از دنیا لذت ببرم، شادی کنم، آدما رو دوست داشته باشم همیشه استرس گرفتم، همیشه نا آروم بودم، مدام سوالات مختلف مغز و روحمو رنده میکرد، تا کی این آدما هستند؟؟ تا کی میتونیم خوش باشیم؟؟ تا کی میتونم از بودن آدما لذت ببرم؟؟ تا کی زندم؟؟ آخرش چی؟؟

 

اما دقیقا وقتی که از همه چی گذشتم، شاید یه لحظه بودا، ولی هر چه که بود عجب لحظه ای بود، احساس کردم تا همیشه میتونم از آدما لذت ببرم، میتونم جاودانه زندگی کنم، میتونم جاودانه عشق داشته باشم، اون لحظه همه ی آدما رو دوست داشتم، اون لحظه نه تنها از دنیا که از همه چی داشتم لذت میبردم...

 

همه ی این اتفاقات زیبا وقتی برام رخ داد که من از چیزی گذشتم که هستم!!! من از خودم گذشتم، وقتی دیگه منی وجود نداشت من! خوشبخت ترین بودم، این روزا که خیلی دور شدم از همه چی ولی خب میگن بد هم نیست گاهی آدما فاصله بگیرند...

شاید چند روزی به فکر همون حس قشنگ بودم، حسی که نه از مرگ میترسیدم و نه از زخم، نه از آدما و نه از روزگار...

چند روزیه که خیلی استرسی و خیلی نا آروم شدم، فکر میکنم برای اینه که یاد خدا نیستم...

 

حالا فهمیدین طنابه داره چیکار میکنه؟؟! الان درگیر همون طنابم...

منو گرفته و من نا آرومم، بی قرارم...

 

بلاخره که یه روز جرئت پیدا میکنم و طنابو پاره میکنم، ولی حالا چه کنم؟!!

 

گاهی دوست دارم سرباز سپاه مختار بودم، نه برای جنگ با دشمن واضح و مسلم و آشکارمون، برای جنگیدن با کسایی از سپاه مختار که ناعدالتی میکنند!!! من مطمئنم که اگه بر علیه ناعدالتی درون سپاه مختار یا امام معصوم هم قیام کنم اگه مردم شهید محسوب میشم... من میخوام سرباز عدالت سپاه مختار باشم...

 

هم دلم برای نوشتن تنگ شده بود و هم زندگی لعنتی نمیذاشت خودمو آزاد کنم....

 

خدا رو شکر یه مامور بالا سرم دارم که هر موقع خیلی درگیر دنیا میشم یه یادآوری سخت میکنه و دوباره برم میگردونه سر خط اول... خدا رو شکر..

 

من شبانم! لطفا خواهشا موسی نشین که بیاین بگین این حرفا اشتباهه! باید این مدلی بگی!! خدا اینجوری نیست!! آدم این مدلی نیست!! خیلی ممنون

 

خدایا بی نهایت شکرت

  • 💕 پسر خوب 💕
  • تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۱۳

نظرات (۲)

  • °•ســــائِلُ الزَّهـرا•°
  • یه نوشته‌ی پر از تضاد زیبا… 

    بین رهاشدن و وابسته‌بودن، بین درد و وصل. واقعاً لمس‌کردنی بود

    طناب تو نه نشونه‌ی بندگیه، نه ترس… نشونه‌ی پیوند با آسمونه

    امیدوارم همیشه اون حس قشنگِ رهایی رو داشته باشی.

    جوابتون:
    تو بیان با دو گروه آدم و تفکر آشنا شدم و شما جزو گروه دومین....

    گروه اول کسایی بودن و هستن که وقتی نظر میذارن از روی دلسوزی شروع به نقد و بررسی متن میکنند، آخر متنم منظورم همونا بود، چون گاهی موسی هم میتونه بنده ای رو ناامید و سرخورده کنه و از خدا دورش کنه... حرفاشون خوبه ولی بعد از چند وقت حس میکنی نیاز به تشویق هم داری، نیاز به پشتیبانیت بیشتر از انتقادته....

    گروه دوم کسایی هستند که یا از روی ادب و رفاقت از پستت فقط تعریف میکنند، بدی های پستت رو خوب میبینند و تعریف میکنند، شاید پستت جالب نباشه یا حقیقتی رو نگفته باشه اما این گروه واقعا زیبا هستند و زیبا میبینند...


    من تو این مدت فهمیدم که گروه دوم بیشتر باعث پیشرفتم شدن تا گروه اول! شاید من پشتیبان خوبی نداشتم!!!!

    خلاصه مرسی، دمتون گرم
  • °•ســــائِلُ الزَّهـرا•°
  • نه من واقعا درک میکنم نوشته هاتونو... میفهمم با چه حالی نوشتین متن رو

    بعضی وقتا باهاشون میرم تو فکر مثل یه تلنگر 

    جوابتون:
    شما از خوبیتونه
    دردامون فازش شبیه همه...
    شاید منو از کمر نیشگون گرفتن و شما رو از دست، اما دوتامون همون نیشگونه، برای همین درک میکنید...

    باز خدا رو شکر که بهمون لگد نزدن.... خخخخخخ

    هر چه میخواهد دلِ تنگت بگو! زود باش بگو دیگه! اَههههههه!

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">