طناب
سلام
طناب زیبایی دارم که هیچ گاه تا به امروز پاره نشده است، طناب زیبای من هم خیلی قطور است و هم در عین حال خیلی ظریف و زیبا، هر گاه نگاهش میکنم انگار ذوق و شوری در دلم می افتد که گویی به بهشت خدا نگاه میکنم، و شما نمیدانی که چه طنابی ست...
زیبایی تار و پوت طناب من چشم هر ببیننده ای رو مجذوب خودش میکنه... میگن اگه خیلی بهش خیره بشی تو رو به اعماق خودش میبره! نباید بهش خیره بشی، چون ممکنه وقتی به خودت بیای که با دستات طنابو گرفتی و داری سر میخوری....
حالا فهمیدی طناب من چیه و چکارایی میکنه؟؟؟
طناب زیبای من رشته ی اتصال من به دنیای فانی ست، همون دنیایی که اگه ازش فاصله بگیری پیروز میدانی و اگه غرقش بشی بازنده ی عالم میشی...
طناب من همون وصله ی ناجور منه، همونه که هر وقت میخوام خودم و دنیامو رها کنم دور من میپیچه و منو نگه میداره...
هر وقت خواستم از دنیا لذت ببرم، شادی کنم، آدما رو دوست داشته باشم همیشه استرس گرفتم، همیشه نا آروم بودم، مدام سوالات مختلف مغز و روحمو رنده میکرد، تا کی این آدما هستند؟؟ تا کی میتونیم خوش باشیم؟؟ تا کی میتونم از بودن آدما لذت ببرم؟؟ تا کی زندم؟؟ آخرش چی؟؟
اما دقیقا وقتی که از همه چی گذشتم، شاید یه لحظه بودا، ولی هر چه که بود عجب لحظه ای بود، احساس کردم تا همیشه میتونم از آدما لذت ببرم، میتونم جاودانه زندگی کنم، میتونم جاودانه عشق داشته باشم، اون لحظه همه ی آدما رو دوست داشتم، اون لحظه نه تنها از دنیا که از همه چی داشتم لذت میبردم...
همه ی این اتفاقات زیبا وقتی برام رخ داد که من از چیزی گذشتم که هستم!!! من از خودم گذشتم، وقتی دیگه منی وجود نداشت من! خوشبخت ترین بودم، این روزا که خیلی دور شدم از همه چی ولی خب میگن بد هم نیست گاهی آدما فاصله بگیرند...
شاید چند روزی به فکر همون حس قشنگ بودم، حسی که نه از مرگ میترسیدم و نه از زخم، نه از آدما و نه از روزگار...
چند روزیه که خیلی استرسی و خیلی نا آروم شدم، فکر میکنم برای اینه که یاد خدا نیستم...
حالا فهمیدین طنابه داره چیکار میکنه؟؟! الان درگیر همون طنابم...
منو گرفته و من نا آرومم، بی قرارم...
بلاخره که یه روز جرئت پیدا میکنم و طنابو پاره میکنم، ولی حالا چه کنم؟!!
گاهی دوست دارم سرباز سپاه مختار بودم، نه برای جنگ با دشمن واضح و مسلم و آشکارمون، برای جنگیدن با کسایی از سپاه مختار که ناعدالتی میکنند!!! من مطمئنم که اگه بر علیه ناعدالتی درون سپاه مختار یا امام معصوم هم قیام کنم اگه مردم شهید محسوب میشم... من میخوام سرباز عدالت سپاه مختار باشم...
هم دلم برای نوشتن تنگ شده بود و هم زندگی لعنتی نمیذاشت خودمو آزاد کنم....
خدا رو شکر یه مامور بالا سرم دارم که هر موقع خیلی درگیر دنیا میشم یه یادآوری سخت میکنه و دوباره برم میگردونه سر خط اول... خدا رو شکر..
من شبانم! لطفا خواهشا موسی نشین که بیاین بگین این حرفا اشتباهه! باید این مدلی بگی!! خدا اینجوری نیست!! آدم این مدلی نیست!! خیلی ممنون
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۱/۱۳
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۱۳
یه نوشتهی پر از تضاد زیبا…
بین رهاشدن و وابستهبودن، بین درد و وصل. واقعاً لمسکردنی بود
طناب تو نه نشونهی بندگیه، نه ترس… نشونهی پیوند با آسمونه
امیدوارم همیشه اون حس قشنگِ رهایی رو داشته باشی.