فانی
سلام
به دوستم همین الان داشتم میگفتم که: "دیشب داشتم خودمو از دور میدیدم، دیگه نمیتونم با نشاط حرف بزنم، بلند حرف بزنم، آروم شدم، آروم آروم، صدام خش دار شده، صدام خسته شده، به هیچ چیزی دلبسته نیستم، هیچ امیدی به آدما و دنیا ندارم، تنها دلخوشیم رحمت خداست، اینکه حرفایی که قبلا نوشتم درست باشه، اینکه این دنیا فانیه منو بی انگیزه و بی عشق کرده، میخوام یه چیزی رو همیشگی داشته باشم، شاید هیچ کس حالمو نفهمه، شاید بقیه اندازه ی من درد تنهایی و غربت با آدما رو نچشیده باشه، شاید کسی این همه بدون شادی نبوده باشه، شاید کسی اندازه من بدون لبخند و خنده ی واقعا زندگی نکرده باشه..."
آره درست گفتم، فانی بودن و از بین رفتن منو بی انگیزه و بی عشق میکنه، دوست ندارم تو این دنیای فانی چیز با ارزشی داشته باشم، چه فایده بهترین همسر دنیا، بهترین ماشین دنیا و بهترین خونه ی دنیا رو داشته باشی وقتی میدونی که یه روز باید همه رو ترک کنی...
به دلیلش هم فکر کردم، قطعا همه میدونند که یه روز باید همه رو ترک کنند و بمیرند! اما میدونین چرا من اینقدر درکش میکنم که این همه بی انگیزه شدم؟؟ دلیلش یه چیزه و اونم تجربه!! تجربه ی مرگ نداشتم اما...
اما تجربه ی دعوای بعد از خنده، غم بعد از شادی، خشک نشدن اشک شوق و رسیدن اشک غم، سوختن آرزوها، کم شدن عمر زیاد بدون شادی، رفتن جوونی و فقط تماشا کردنش، سالها بدون عشق زندگی کردن، سالها تحمل زندگی، رفتن وسط دریا وقتی شنا بلد نیستی و روی یه آکاستیو موندی که هر آن امکان مرگ هست!
شاید تلخ ترینش رفتن جوونی و شادابی جوونیه که دیگه برنمیگرده، شاید خواسته های تو جوونیه که به هیچ کدومش نرسیدم و الان هم فکر میکنم فرصت زیادی ندارم، دیگه الان فایده ای نداره، از این به بعد باید منتظر مرگ بشینم تا شاید خدا اون دنیا رو برام خوب بچینه...
یادمه تو بچگی عاشق اون دخترای خسته از روزگار و غم دار و این چیزا بودم، پسرای اون مدلی هم قشنگ بودن، منم بخاطر روحیه ی شاد و خیلی خوبی که داشتم نمیتونستم اون مدلی باشم و فقط باید اداشو درمیاوردم، ولی خب زمونه به هر چی فکر کنی سرت میاره ظاهرا... خخخخخ
الانم عاشق همون صدای خش دار آروم و خسته ی خودمم... از آرزوهام فقط همونو دارم ظاهرا....
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۱/۱۴
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۱۹