این روزا
سلام
زندگی چیست؟!
زندگی را چه کسی تعریف میکند؟! رفتگری که صبح زود از خواب بیدار میشه و خیابان را جارو میزند؟ یا جوان پولداری که عضلاتش را با هورمون های قوی بزرگ کرده و اوقات خود را با دختران زیبارو و آفتاب مهتاب ندیده ی بالاشهر سپری میکند؟!
زندگی را کارگر ساختمانی که بر بدنش تنها استخوان و عضلات قوی مانده، با جثه ی کوچکش تعریف کند یا بچه پولدار بالاشهر که بعد از باشگاهش به کلاس شنای خود میرود و از آنجا به گوش دادن فلسفه از دهان دختر آفتاب مهتاب ندیده ی بالاشهر میپردازد؟!
به راستی که فلسفه را همان بچه پولدار هیکلی که کلاس های فلسفه ی گوناگونی را طی کرده بهتر حلاجی میکند؟!
آیا تنها حلاجی کردن فلسفه و بیان چرندهایی که از زبان فلاسفه ی رومی و یونانی و سخنان بزرگان اسلام برای عاقبت به خیری کافیست؟!
آیا همینکه خودت را قانع کنی که زندگی همان است که انجام داده ام و همین است که قصد انجامش را دارم کار را درمی آورد؟!
آهای پسرِ پدر پولدار! آیا تو و من به یک عدالت به دنیا آمده ایم؟! آیا من و تو را به یک آتش می اندازند؟! یا در آن دنیا نیز تو را کنار نهر عسل و مرا به سمبه ی داغ و آتیش همنشین میکنند؟!
نکند بگویند تو آدابش را بلدی پس نزد حوریان برو و تو (من) آداب معاشرت هم بلد نیستی پس نزد فرشته ی عذاب برو تا یادت دهد!!!!
خوب میدانم که بعد از این دنیا همه آگاه میشوند از فلسفه و منطق و اعمالشان، خوب میدانم که مهم نیست که فلسفه بدانی یا ندانی! همین که انسان شریفی باشی و بمانی آن دنیایت را آباد کرده ای! پس خوشا به حالت رفتگر با شرف و خانواده دار!
آهای پسرِ پدر پولدار! من میبینم آرامش و آسایش تو را نسبت به خودم! همچنین میبینم آرامش و آسایش خودم را نسبت به فقرای کارتن خواب! و خوب میدانم که آخرش چه میشود، و همچین خدایم را هم میشناسم! دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد! به زودی من نیز از بند زندان آزاد خواهم شد!
چه میگویم! زمان چقدر برام دیر میگذرد! اگر نمیگفتم غمبادی میشد ابدی! عقده ای کهنه!
پسرِ پدر پولدار! تو نیز به نوبه ی خود مشکلات داری، میدانم که خدا تو را نیز امتحان میکند، میدانم که تو را دوست میدارد، بیشتر از من! و مرا ببخش که برای نرسیدن به آرزوهایم گاهی به تو حمله میکنم! حمله که نیست، گاهی حسرت داشته هایت را میخورم...
میدانید چه شده ام!؟! شبیه دختر بچه ای شدم که میداند باید صبر کند، میداند که غذای جلویش فاسد شده و اگر بخورد هم بد مزه شده و هم مریض میشود، اما بهانه میگیرد، گاهی بهانه ی همان غذای فاسد که قبلا لذیذ بوده و گاهی بهانه ی غذای نپخته ای که قرار است لذیذتر از هر غذایی باشد...
میدانم که پیر شده ام و آرزوهایم همه برای جوانی ام بوده اند و داشتنشان دیگر فایده ای برایم ندارند! میدانم که لقمه هایم همه فاسد شده اند، میدانم که دیگر دیر شده است! اما گاهی هوس همان آرزوهای فاسدم را میکنم! خدا به دادم برسد!
وقتی نمی نویسم احساس میکنم از خدایم دور شدم، و وقتی مینویسم و خواننده ای ندارم تمام حرف هایم را فراموش میکنم!
به زودی می آیم به سمتت خدای من!
مرا پذیرا باش!
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۱/۲۱
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۱۶
زیباست عین همیشه
به سوی خدا می رویم
همه
ماه مهمانی خیلی نزدیک شده