سلام
سلام
زندگی چیست؟!
زندگی را چه کسی تعریف میکند؟! رفتگری که صبح زود از خواب بیدار میشه و خیابان را جارو میزند؟ یا جوان پولداری که عضلاتش را با هورمون های قوی بزرگ کرده و اوقات خود را با دختران زیبارو و آفتاب مهتاب ندیده ی بالاشهر سپری میکند؟!
سلام
طناب زیبایی دارم که هیچ گاه تا به امروز پاره نشده است، طناب زیبای من هم خیلی قطور است و هم در عین حال خیلی ظریف و زیبا، هر گاه نگاهش میکنم انگار ذوق و شوری در دلم می افتد که گویی به بهشت خدا نگاه میکنم، و شما نمیدانی که چه طنابی ست...
سلام
من خوب میدونم که خیلی ها متون من رو نمیخونند، میدونم که برای خیلیا جذابیتی نداره، اما خب من مینویسم، مینویسم چون خودم از نوشته هام استفاده میکنم...
سلام
باز پیاده شدم و ماشین رو بلاخره قبول کرد که برداره، چون اون ظهر ها هم میره خونه و اذیت میشه حدوده 4 کیلومتر پیاده بره و برگرده... میشد 3 تا 4 کیلومتر و کلی خسته میشد، هم کار و هم پیاده روی حقش نبود...
سلام
یکی دو روز پیش درگیر چالشی شدم، لازم شد برای اثبات بعضی از چیزها به خودم! بعضی چیزا رو گوشزد بشم، گفتم شاید برای شما هم جالب باشه...
سلام
خدا رو شاکرم که در هر مرحله و هر جایی هوای منو داشته و دارد و خواهد داشت، هر جا که قفل کردم راه جدیدی پیش روم گذاشت...
سلام
میخوام چیزی بگم و شرایطی رو بخوام که همیشه ازش ترس داشتم، همیشه از فکر کردن بهش هم میترسیدم ولی بلاخره انجامش دادم...
سلام
سلام خدای من! سلام میکنم و میدانم سلام من هیچ تاثیری روی تو ندارد، اما شاید علیک گویی و روح و جان مرا آباد سازی...
سلام
همیشه یه سنگ دلش میخواد تراش بخوره و قشنگ ترین مجسمه بشه، مجسمه ی سنگی زیبایی که اجر و قرب زیادی داره، بهای سنگ ساده و بی ارزش سر به فلک بکشه و اون موقع ست که همه از دیدنش لذت میبرن...
سلام
وقتایی که نمینویسم و دور میشم انگار به شیطان کمک میکنم، تا از یادم ببره آدمی که میخواستم بسازم
انگار نوشتن هایم حرفایی ست به خودم، حرف هایی که وجدانم به خودم میزنه تا بیدار بمونه
سلام
احساس کردم باید کمی بنویسم، اما دلم پیش نمیومد تا اینکه 1 نظر جدید داشتم و وقتی جوابشو دادم انگار اشتیاقم برای نوشتن بیشتر شد...
سلام
یادمه بچه که بودم برای روشن کردن آتیش تو بیابون و زمینای کشاورزی روستامون وقتی که باد میشد همیشه دعا میکردیم که باد وایسته و ما آتیش کنیم، یا موقعی که عید میشد دعا میکردیم که هوا خوب باشه، یا قبل عید دعا میکردیم که بارون زیاد بیاد و سال بهار بشه، یا زمستون دعای برف داشتیم..
سلام
داستان عجیبی ست کاری که خدا با آدمها میکند! تا شاید بفهمند و تکرار نکنند، اما باز تکرار و تکرار!