وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰ

به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی

وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰ

به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی

زخمی در بیابان های تنم... تنها...

خواستم بهترین خودم باشم، خسته ترین خودم شدم...

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

آپدیت (چیزی که ترس داشتم ازش)

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۲۸ ق.ظ

سلام

 

میخوام چیزی بگم و شرایطی رو بخوام که همیشه ازش ترس داشتم، همیشه از فکر کردن بهش هم میترسیدم ولی بلاخره انجامش دادم...

 

من دروغی ندارم بگم و همیشه همه ی ماجرا رو تعریف کردم، درست مثل الان... پس همه رو میگم...

 

داستان این ماشین خریدن هم بی تاثیر نبود، فکر میکردم ماشین خریدن اون هم این ماشین برای منی که یه حسابدار ساده ام لذتی داره که سالها ادامه پیدا میکنه، نمیگم بده اما خیلی زود این هم عادی میشه، پس تا اینجا فهمیدم که هر چیزی سریع عادی میشه، و این تو ناخودآگاه من بود تا اینکه....

 

پنج شنبه شب با عمه ی خانمم و مادر خانمم که دو هفته ای رو مشهد پیش ما مهمون بودن رفتیم سمت شهرستان، همه چی عادی بود... رسیدیم خونه و به رسم هر ساله که شب یلدا رو قورمه (گوشت گوسفندی و گوساله رو تو دمبه سرخ میکنند با سیب زمینی سرخ شده) میخوریم، پدر خانم عزیز که خدا خیرش بده حتی تو این اوضاع اقتصادی نذاشت ما کمبودی احساس کنیم و گوشت رو  تهیه کرد و خودش هم گذاشته بود تا بجوشه و ما برسیم، خلاصه...

همون اول که رسیدیم عروس خونه یعنی زن برادر خانمم لباس یلدایی پوشیده بود که عکس بگیره، یهو ناغافل چشمم به بالای شلوارش افتاد که از پیراهن قرمزش جدا شده بود... سریع چشم چرخوندم، اما کلی فکر اومد به سرم، آخر فکرم رسید به اینکه من ندارم اینطور همسری، اونی که داره چه بهونه ای داره، این هم عادی میشه و ....

همونجا فهمیدم اینکه من ندارم و اینکه خدا نمیخواد به من چیزی بده که دوست دارم دلیلش بد بودن من یا دوست نداشتن من یا هر چیز دیگه ای نیست، تنها دلیلش اینکه که من تو این شرایط میتونم رشد کنم و همه ی این چیزا توی نهایت 5 الی 10 دقیقه طول کشید و من آخرش گفتم خدایا به من نده، من نه عشقی میخوام و نه جسمی، من همین زندگی رو میخوام، من نرسیدن رو میخوام، من نداشتن رو میخوام...

و اونجا بود که فهمیدم سر نماز باید نگه داشتن همین سختیا رو طلب کنم...

و از همون لحظه حالم خیلی خوب شد، خیلی خیلی...

و فهمیدم خیلی پیش خدا عزیزم که این شرایطو دارم...

خدا رو شکر کردم و همین زندگی رو طلب کردم و اینکه بزرگ و بهتر بشم...

 

خدایا بی نهایت شکرت

  • 💕 پسر خوب 💕
  • تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۵۸

نظرات (۴)

  • هیپنو تیک
  • سلام علیکم

     

    فقط جسارتا چه عجیب

    من ندیده بودم تا حالا برای قرمه سبزی هم سیب زمینی سرخ کرده بذارن

    ما فقط برای غذاهای نارنجی(اون هایی که رب گوجه فرنگی دارن) سیب زمینی سرخ شده می ذاریم 

    جوابتون:
    نه آبجی
    اشتباه متوجه شدین، سبزی نداره
    گوشت گوسفندی و گوساله (هر دو تقریبا یک نسبت) تیکه های قورمه ای میکنیم، بعد تو روغن دمبه سرخ میکنیم، کنارش هم سیب زمینی سرخ شده میذاریم و با نون میخوریم...
  • هیپنو تیک
  • آهان پس این یه چیز دیگه است

    جوابتون:
    آره
    شاید بد گفتم من
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • سلام

    ایام به کام

    دعوت می کنم یادداشت ها و دلنوشته هاتون رو تو میکروبلاگ ویترین هم منتشر کنید

     

    https://cafebazaar.ir/app/ir.vitrin.app

     

    الان نام کاربریتون ازاد است و میتونیم میزبان مطالبتان باشیم

  • °•ســــائِلُ الزَّهـرا•°
  • عاقبتتون بخیر ان شالله

    خوبه که زود استغفار میکنید.++

    جوابتون:
    سلام
    خیلی ممنون
    عاقبت شما هم بخیر

    هر چه میخواهد دلِ تنگت بگو! زود باش بگو دیگه! اَههههههه!

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">