حالت کربنی...
سلام
حالاتی که دارم را هیچ بنی بشری درک نمیکند... زیرا هر بنی بشری که میشناسم زنده است و من مرده ی متحرک...
هر زنده ای زندگی میکند، نظر میدهد و از کاری که کرده لذت میبرد، اما من نه میتوانم نظری دهم و نه لذتی ببرم...
هر زنده ای امروز را خوش باشد فردا نیز به انتخاب خود میتواند خوش باشد، اما من نمیتوانم...
من میدانم که امروز را اگر بخندم فردا باید سخت گریه کنم، نه گریه ای که تنها با اشک باشد، گریه ای که قلبم اشک میریزد و سینه ام را پر میکند و کس نداند که غمگینم یا شادم...
چه باید کرد؟! به قول عضوی از خانواده ام باید صبر کرد تا روزنه ای باز شود... اما با این همه فشار مگر روزنه میتواند باز شود؟!
درست عین دندانی که از درون خورده میشود و در یک لحظه خود را نشان میدهد، میریزد و میریزد تا لثه و دهانت را از درد بی حس کند...
واقعا حالم بد است، هیچ کس نه میتوانم درمانش کند و نه میتواند تسکینش دهد! درست عین زندانی ای که به ناحق در انفرادی افتاده است و امروز 3102 مین روز از اسارتش است...
این زندانی دیگر از نور هم فراری است، از آدم ها میترسد و از شادی کردن واهمه دارد، نه برای اینکه بلد نباشد، برای ترس از دوباره اسارت!
میترسم خنده ام را ببیند و دوباره به اسارتم کشد... پس نمیخندم، میترسم رضایتم را نشانش دهم و دوباره به اسارتم کشد، پس ناراضی میمانم...
من دیگ از همه چی و همه کس میترسم، از آدمهای خوب و بد میترسم، از او از تو از خودم، از همه میترسم، من از جنس مونث میترسم، من از جنس مذکر میترسم...
من از گوش دادن میترسم، من از دیدن میترسم، من از نوشتم هم میترسم!
من از خوردن میترسم، از دراز کشیدن برای لحظه ای استراحت واقعا میترسم، من از خوابیدن در مکانی غیر از مکان تعیین شده هم میترسم...
آدم ترسو ندیده بودین!! حالا ببینید! من از شما هم میترسم!
دیگر از گریه کردن هم میترسم...
رعشه ی دستانم اما از ترس نیست! از اعصاب است! از خودخوریست! از زندگی نکردن است! من یک زندگی از دنیا طلبکارم...
نه متن دراماتیک بود و نه متنی برای دلسوزی کردن و ترحم! این متن از ته ته ته اعماق وجودم بود که امروز به سطحی ترین نقاط بدنم هم سرایت کرده!
خدایا مرحله ی بعدی سخت تره؟؟ اشکال نداره برو مرحله بعد دیگه طاقت ندارم!!!!!
خدایا بازم بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۱/۲۴
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۳