من یک قاتل هستم
سلام
درست شنیدید! من یک قاتل هستم!
هرچقدر با خودم کلنجار میرم که همه چی درست میشه همه چی عادی میشه همه چی برمیگرده! اما انگار نه انگار! همه چی اینقدر جدی پیش میره که انگار هیچ جایی برای اصلاح، برای بازگشت، برای بهتر شدن باقی نمیمونه!
نه کسی برای شنیده شدن دارم، نه محیطی برای آرامش گرفتن، نه وقتی برای تنها بودن، این یعنی نداشتن نیاز های اولیه ی انسان بود!!
من قاتلم، قاتل خودم، قاتل تمام آرزوهایم، قاتل آزادی ام، قاتل دلخوشی هام، قاتل ارتباطاتم، قاتل شخصی پر از شور و شوق و ذوق!
آزادی معنای بزرگی دارد! هر که دارد نمیداند که دارد و هر که ندارد به وضوح میداند که ندارد! شاید برای من اسمش آزادی نباشد، شاید نداشتن باشد، نداشتن همان خصوصیاتی که انسان را مجزا میکند!
گاهی که تنها میشم، همون مواقعی که کسی نه حالی ازم میپرسه و نه حرفی برام میزنه، همون روزایی که تنهایی سر میکنم تا شب دوباره به زندان خودساخته برم و با خط روی دیوار منتظر آزادی باشم! همون مواقع فکر میکنم که اینها نه امتحان الهی برای بزرگ شدنمه و نه رحمت الهی! فکر میکنم اینها تنها عذاب هایی ست برای انتخاب های نادرست من! برای کارهای بد من!
هر چه که هست فکر میکنم نه بزرگ شدم و نه انسان! تنها برای تو سری خوردن و آسیب دیدن ساخته شدم!
خیلی حالم بده! خیلی وقته آدمی برای ارتباط برقرار کردن نداشتم!
آدمایی رو دیدم که منافع شخصیشونو به همه چی ترجیح دادن! کسایی رو دیدم که برعکس حرفاشون "من" براشون کمترین ارزشی نداشتم!
یادتونه قبلا میگفتم میبخشم؟! همه رو میبخشم؟! الان میگم نمیبخشم، از هیچ کس نمیگذرم، چرا بگذرم؟! چرا دردای من باید عادی بشن؟! درد کمر درد بی خوابی، درد سکوت، درد خودخوری، درد عصبی، درد فشار خون عصبی، درد روده ی عصبی، چراااااااا؟؟
عصبیم!
عصبی از تمام آدمهایی که زندگی میکنند و زندگی من رو نمیبینند!
وقتی زندانی فکر میکنی همه نگرانتن! فکر میکنی همه دنبال آزادیتن، اما وقتی بیرونو میبینی میبینی هیچ کس به فکرت نیست! هیچ کس براش مهم نیست کجایی، چیکار میکنی!
اما خوبیش اینه که آدمای بیخیال رو نمیبینی! اما من هم زندان خودم رو میبینم و هم آدمهایی که هیچی براشون مهم نیست!
دارم به این فکر میکنم که آدمهای ناتوان مذهبی ترن! من که ناتوانم بیشتر به نیروی ماورایی اعتقاد پیدا میکنم، من جز خدایی که قدرتش از همه بیشتره خیلی خیلی بیشتر معتقدم تا کسی که غمی نداره! پس شاید واقعا هیچ اتفاق ماورایی قرار نیست بیوفته!!!
شاید من توهم زدم و فکر میکنم قراره به زودی خبر آزادی رو بشنوم! قرار هر جا دلم میخواد برم و هر چی دلم میخواد بخرم و هر وقت دلم میخواد بخوابم و هر چقدر میتونم سیگار بکشم! هر وقت دلم خواست برم پیش مادر و پدرم! کسایی که دوستشون دارم رو سوار ماشین کنم، اینقدر تو شهر دور بزنم و صدای موزیک رو بلند کنم که یکبار برای اولین بار بلند بلند بخندم و از ته ته ته دلم شاد باشم! واقعا چرا با نوشتن این حرفا اشکم ریخت! مگه اینا چیزای عجیبیه؟؟؟!!
چرا اینقدر تنهایی آدمو اذیت میکنه؟؟!
شما مسئولین!
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۱/۲۶
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۱۲
سلام
همه فعل و انفعالات ما امتحانهایی هستن که ما در انتخابهامون میگریم
اگه خوب انتخاب میکنیم و اگه بد انتخاب میکنیم
اگه انتخاب میکنیم که خوب باشیم و اگه انتخاب میکنیم که بد باشیم
همه و همه
باید تلاش کنیم که مفید باشیم برای جامعه و خودمون و اطرافیانمون، حتی اگه اونا قدر دان نباشن و تشکر نکنن، این وجدان ماست که تایید میکنه و ازمون تشکر میکنه و بالاتر از اون خدا عوض رو بهمون میده چه خیر و چه شر
اگه خوب بخوایم خوب، اگر شر بخوایم شر