باز هم دیر شد
سلام
آری باز هم دیر شد!
و این بار فهمیدم که من نه تنها مرد با ایمانی نیستم که مرد راستگویی هم نیستم، دیروز درست وسطای راه بودم که کلی ذهنم افکار مختلف رو حلاجی کرد و فهمیدم که اصلا شبیه حرفام نیستم...
حرفام: "برای من چی از همه چی مهم تره؟؟ هیچی! برای من هیچی از همه چی مهم تره! اینکه هیچی برام مهم نباشه از همه چی مهم تره! چه تناقضی! پس چرا مکان و زمان و ماشین و تفریح برام مهم شد؟! ای وااای چه اشتباهی! وقتی هیچی برات مهم نیست یعنی هیچی نباید مهم باشه! پس هیچی مهم نیست! اینکه سوار چه ماشینی بشی، اینکه امشبو کجا و چجوری بگذرونی، اینکه جوون هستی یا پیری، اینکه صدات کلفته یا نازکه! هیچی نباید مهم باشه، چه اشتباهی کردم، من که میدونستم یه امتحانه چرا کم آوردم؟؟! خیلی بد شد!"
بعد فکر کردم که ممکنه یه آدم که غمش نیست و خیلی هم پولداره، دوتا لندکروز هم تو پارکینگ داره، روزها رو با یه 405 بره سرکار، هر روز هم همین کارو بکنه، یه ماه هم لندکروز رو برنداره، اما خودش تصمیم گرفته، خودش میدونه که هر آن میتونه برداره! درست شبیه وقتیه که میری تو اتاق و خودتو زندانی میکنه و از داخل درو قفل میکنی! چون کلید دست خودته خیالت راحته و اصلا استرس نداری! ولی همین که کلید دست کسی بیرون از اتاق باشه تمام وجود آدمو استرس میگیره و تنگی نفس میاد سراغت!
ولی خب من به این چیزا کاری ندارم، من نباید درگیر امور دنیایی میشدم، واقعا از خودم ناامید شدم، بدجور رفوزه شدم، شرمنده ی خودم و خدای خودم شدم!
دیشب رفتم وسیله از ماشین بردارم گفتم یه روشن کنم که باتریش نخوابه (حالا کلا یه هفته ست روشن نشده!! خخخخ) میخواستم سوار نشم که با خودم گفتم: "هیچی برام مهم نیست، اینکارا یعنی چی؟! روشن میکنم و برام مهم نیست که کجا نشستم و این چه ماشینیه!"
درگیر چیزی شدم که نباید میشدم، درست مثل این شد که درو روم قفل کردن و شروع به هزیون گفتن و تنگی نفس کردم! الان که جای کلیدو یاد گرفتم آروم شدم...
خلاصه یه قول نقی معمولی "من باختم بدم باختم من آبروی شهر منه بردم"
اشکال نداره! من بعد به جای اینکه داد و بیداد کنم اول خوب فکر میکنم
راستی اینم خوبه که هر روز به خودم بگم، اینکه یکی رو دوست داشته باشی و هر روز بهش بگی خیلی کار شاقی نیست، چون برای دلت میگی، ولی اینکه به هر دلیلی کسی رو دوست نداری ولی محض وظیفه و برای خدا هر روز با خوش رویی و خوش اخلاقی ابراز عشق میکنی نهایت انسانیت و فداکاریه!
خلاصه هر کسی یه سری نقاط مثبت داره و یه سری نقاط منفی...
من اشتباه کردم و نقطه ی منفیم همین عجول بودن و فکر نکردم و خونسرد نبودن بود، من اشتباهمو فهمیدم و درس گرفتم و این شد نقطه ی مثبتم...
گفتم که زود زود یادم میره، نیاز به یادآوری مداوم دارم!
من بعد سعی میکنم یادم بمونه که، از همه چی مهمتر برای من هیچیه! هیچی از همه چی مهمتره!
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۱/۲۷
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۲۲

سلام و درود
تشبیهتون خیلی خلاقانه بود و به دل نشست
ولی بدترش آینه که در قفل باشه و داخل همون اتاق کلیدو گم کنیم. اون موقع چه احساسی میشد داشت.؟؟