مردگی شخمی
دیگه اسمش زندگی نیست، اسمش مردگیه...
با خودم میگفتم اگه من زندگی نمیکنم و فقط نفس میکشم، حداقل مشکلات کم دارم، حداقل گرفتاری کم دارم، حداقل عادت کردم به همین مردگی شخمی ای که دارم...
دلم خوش بود به یه جمعه که اونم به برکت اسنپ آشغال ری.ده شد توش!!!!
گفت ولش کن مهم نیست، قید زندگی رو زده بودم، گفتم دیگه مهم نیست چجوری میگذره، همین که میگذره شکر، گفتم سر شدم، دروغ نبود، شاید برای بقیه یه حرف باشه، اما برای من یه عمره...
با همه چی ساخته بودم، درسته حال نداشتم، درسته خسته بودم، درسته همون ساده ترین نیازامو نمیتونستم برآورده کنم، اما دلم خوش بود که ته تهش یه سعادتی هست!!
اما از جمعه اینقدر بدبختی و اینقدر داستان و گرفتاری رو سرم ریخته که دارم دیوونه میشم، دارم نابود میشم
پراید معاینه فنی نداشت، باید جمعه میرفتیم معاینه فنی، موتور لعنتیش تازه تعمیر اساسی شده بود، بنده خدا خودش مکانیک بود و تضمین کرده بود که موتورش همه ی کاراش انجام شده، اما تو معاینه فنی گفت یه تنظیم موتور برو بعد بیا، راست میگفت دود سیاه داشت، به صاحب قبلیش که زنگ زدیم گفت هیچ ایرادی نداره، فقط یه دیاگ لازم داره که سوخت رسانیش تنظیم بشه، گفت اون برای سوخت رسانی بیش از حدشه، حرفش منطقی بود، اما متاسفانه هم وقت نداشتیم چون وکالت نامه خیلی اعتبار نداشت، هم نمیشد ریسک کرد، بردیم یارو دیاگ وصل کرد، گفت دیاگ رو نمیخونه، سیمش شاید مشکل داره، شایدم بلد نبود شایدم دیاگش نمیخوند، خلاصه.... یه شاگرد مکانیکی بود گفت من آشنا دارم تو همون معاینه فنی...
شمارشو گرفتیم و سرتونو درد نیارم 1 تومن گرفت و معاینه فنی رو داد...
اینا بعد از گفتی دعوا توی ماشین بود و نفرینای تو سر من که نثارش کردم...
چون جمعه دیر شده بود قرار بود شنبه سر صبح بریم و دوباره غر غرا و ری.دن تو اعصاب من! شبش کشو فریز که باز کردم افتاد چپه شد و شکست! زبون نفهم هم گفت دربیار و چسب بزن بعد بزار (با کلی ری.دن به اعصاب من) من هم سکوت و سکوت و سکوت....
صبح معاینه رو گرفتیم و شب که اومد دوباره یکی دو ساعت تر زدن به اعصاب من....
این دو روز تموم نمیشد....
امروز هم صبح صاحبکار محترم ری.د به اعصابم!
حالا منم و یه کوه از غصه های اضافه شده به رشته کوهی از غمایی که داشتم...
دیگه حالم از زندگی و زنده بودن و نفس کشیدن بهم میخوره...
اگه میدونستم با گریه کردن قراره درست بشه میتونستم یه پارچ بزرگ گریه کنم....
نمیدونم چی بگم! بگم اگه حالم تا چند ساعت دیگه خوب نشد دیگه نماز نمیخونم؟!؟ نه نمیشه! بگم اگه حالم خوب نشد بی اعتقاد میشم؟؟! نه نمیشه!
چی بگم؟!؟!
انگار دیگه هیچ کس منو نمیبینه، انگار همه میخوان من بمیرم تا راحت بشن، چرا نمیمیرم؟؟؟
خدایا من که از این دنیات چیزی ندیدم، من که خوشی ای ندیدم، بسه دیگه، همون سالهای زیبای زندگی تو خونه ی بابام با پدر و مادرم بسمه برام، این روزا رو نمیخوام، میشه منو ببری؟؟؟!
دیگه حالم از خودم، از دنیا از زندگی از خوشیا از آدما از خنده های آدما از خوشا و شادیای آدما بهم میخوره...
این روزا فقط داره یه چیزی رو بهم گوشزد میکنه، اونم اینکه وقتی حالت خوبه نباید بخندی، نباید شاد بشی، فقط باید به ناخوشیا و حال بدیا عادت کنی...
خیلی خیلی خستم...
واقعا دیگه درست نمیشه، هیچی درست نمیشه...
من موندم و تنهایی، بی کسی...
حوصله ندارم به مامانم زنگ بزنم...
نه عیدی میخوام، نه ماشینی میخوام و نه خونه ای... فقط میخوام یه جا دراز بکشم و عین اصحاب کهف بخوابم و وقتی بلند شدم ببینم همه چی عوض شده، شاید اون موقع یکم حالم بهتر شد...
خدایا خیلی حالم بده، نمیدونم چرا کاری نمیکنی برام....
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۲/۰۴
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۱۰
خیلی بده میفهمم
منم اینطوری میشم گاهی
بنظرم خودتو بزن به بیخیالی
زندگیرو بیخیال ها بردن. ما که حساسیم باختیم.....میدونم باخدا معامله کردی ولی گاهی یادآوری کنبه خودت و دوباره صبرو تحملت رو با خدا معامله کن...اگه خرید و فروش کنی دیگه توقعت هم میاد پایین اآروم هم میشی
وقتی چاره ای نیست پس باید تحمل کرد
میدونی بین حرفات احساس کردم که شیطان چقدر داره اذیتت میکنه چقدر قصد داره این بین عصبانی وناامیدت کنه...احساس کردم خیلی به پرو پات میپیچه و توباید شکستش بدی
اینجور مواقع خودت باید متوجه حضورش بشی...وقتی زیادی گره میوفته توکارها ، یا خدا داره امتحانت میکنه یا شیطان اذیت میکنه ...