شرایط جنگی
سلام
به جنگ مملکت کاری ندارم، چون نمیتونم تاثیری داشته باشم...
به جنگ خودم کار دارم که مهره ی اصلی خودمم، دیروز تو راه رفتن به خونه به این فکر میکردم که چرا همیشه آدمهایی که تو شادیا داشتم رو بیشتر دوست دارم! و امروز هیچ کدومشون نیستند.. بعد گفتم خب اونا که شرایط منو نمیدونند، بعد دوباره گفتم به من چه که نمیدونند، چرا ندونند؟! مگه کم حرف شدن منو نمیبینند؟! مگه حال خرابمو نمیفهمند؟!
اصلا چرا دیگه خبری نمیگیرند؟!! چرا به خودم یه زنگ نمیزنند؟؟!!
میدونین مشکلاتی که رو مخم بود شاید برای خیلیا مسائل ساده ای بودن، اما مشکلاتی که من دارم، مثل عدم آزادی برای خیلیا هم وحشتناک ترین کابوسه... من به این عادت کردم و اونا هم به مشکلات من...
کاری ندارم به اینا، الان دارم حس میکنم تو یه بازی خطرناکم، بازی ای مثل "بازی مرکب" بعد از هر چند روزی میوفتم تو بازی جدید، جایی که تا حد وحشتناکی اذیتم میکنند و دقیقا موقعی که میخوام بمیرم ولم میکنند...
راستی این موضوع صدام هم خیلی جدی شده، صدام درنمیاد، نه که نخوام نمیتونم، نمیتونم مثل قبل برای صحبتای عادی بلند و با انرژی حرف بزنم...
وای اگه آزادی برگرده چه حال خوشی داشته باشم من.... آخخخخخ واقعا میشه؟؟؟
خب منم رفتم برای استراحت قبل از مسابقه ی جدید...
یه چند روزی عادیه تا اینکه یه مشکل بزرگتر رخ بده و دوباره رو سرم خراب بشه...
درضمن این مشکلاتی که گفته بودم و قراره پستشو پاک کنم برای خودمم چیز زیادی نیست، ولی وقتی همون مسائل کوچیک رو با کسی که کل عمرشو دوست داره غر بزنه و سرکوفت بزنه و اذیت کنه یعنی کل مشکلات دنیا.... وگرنه اگه خودم بودم تمام اون مشکلات رو تو چند ساعت با خنده و شادی حل میکردم...
ولش کنید... بریم برای بعدی... فعلا که امتحان پس میدیم، باشد روزی که امتحانات ما هم ساده و لذت بخش بشه....
با امید آزادی
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۲/۰۵
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۲۰