خانم ماحی
سلام
اینبار ماجرای عید متفاوت خواهد بود! اینبار نه خانم ماحی خواهد بود و نه حس جدیدی!
اینبار ماجرا این شکلی خواهد بود: میروی برای تعطیلات عید به منزل و زادگاه بچگی ات! بدون ماحی، بدون اینکه هیچ حس زیبایی به تو دست دهد! در آنجا باید یاد بگیری که اینبار از وسایلت دل بکنی! از وسیله ی بازی ات! وسیله ی شادی ات! وسیله ی عاشقی ات! از هر آنچه که فکر میکنی باید دل بکنی... ماموریت تو برعکس پارسال است، اینبار ساله دل کندن از تمام دلخوشی های بچگی و نوجوونی و جوونی ات است! اینبار از هر کاری که برای اهمیت صفر میتوانی بکنی دریغ نکن...
میبینی خانم ماحی! پارسال تو را وسیله قرار دادند و امسال میگویند باید دل بکنی! مرا نیمی از سال درگیر کردند و نیم دیگرش را به دوری و دل کندن گذراندن!
خانم ماحی متوجه عمق واقعه شده ای؟؟ میگویند نه ماحی و نه هیچ کس دیگری! نه تو و نه هیچ کس دیگری!
میدانی داستان چیست؟ داستان حکایت جوانی ست که کار پیدا نکرده و برای کار معدن هر روز به تونل میرود، او که میبیند راه چاره ای ندارد و برای درآوردن لقمه ای نان مجبور به این کار است بعد از چند سالی متوجه میشود که چقدر خوب میشود کارش را با عشق انجام دهد تا خود را قوی و قوی تر کند!
او از امسال با هر ضربه ای که به خاک سخت میزند ضربه ای هم به بدن خودش میزند تا بدنش را قوی و قوی تر کند! درست است که ناخواسته همین قوی شدن رخ میدهد اما او تلاشی مضاعف میکند... او پیروز است...
خانم ماحی! اینکه من با تو صحبت کنم حس خوبی دارد! خیلی از احساسات درونی ام را میتوانم با تو خالی کنم، میتوانم از آرزوهایی که داشتم صحبت کنم، میتوانستم از درونم بگویم! اما...
اما من رئیسی دارم که بیش از مادر و پدرم دوستش دارم! او خداست! او به من گفته است (با نشانه ها) که باید هر آنچه نماد و وابستگی هست را بریزی بیرون! پس خانم ماحی تو را نیز همین خواهم کرد...
من برای بی نمادی و عدم وابستگی خیلی از کارها را نکردم که الحق هم بد نبودن، مثلا داشتن تسبیحی که فقط با آن ذکر بگویم، داشتن انگشتری که با او سخن بگویم، من همه ی نماد ها را کنار گذاشته ام...
خانم ماحی! میبینی چقدر زیبا خدایم آموزش میدهد؟! من این چیز ها را یاد نداشتم، اما همه را با نشانه هایش آموختم، اینکه نماد ها تا وقتی خودت نخواهی برای دردسر درست نمیکنند...
خانم ماحی او به من آموخت که اگر درونم را بشورم، اگه خودم بخواهم میتوانم تمام نماد های زیبا را کنار بزنم و خود خالصم را به مقصد رسانم، و من چنین خواهم کرد...
خانم ماحی باید چیزی را بگویم و تو را نیز کنار بگذارم! خانم ماحی نمیدانی که چقدر برای من زیبا بودی و چقدر حس خوبی را به من میدادی! آنقدر که من شبیه مسافری از هند مسلمان شدم! کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن میشود! شاید واقعا عاشق شده بودم که بی پرده و سریع یاد بزرگی و زیبایی خدا افتادم...
اما هر چه که هستی بری من مثل نمادی! تو را نیز باید کنار گذاشت، دل بستن به تو حتی اگر حلال هم باشد گناه بزرگی ست!!!!!
دل بستن به هر چه در دنیاست گناه بزرگیست....
تنها نخ بین ما میشود همان دعای عاقبت بخیری ای که من برای تو و شاید تو برای من بکنی... در غیر این هیچ نخی بین ما نمانده است!
خدا نگهدار برای تمام عمر و بعد از عمر من!!
قرار بود چیز دیگه بنویسم! چی شد!؟!
خدایا بی نهایت شکرت
- ۰۴/۱۱/۲۸
- تعداد عزیزانی که این مطلبو دیدن: ۲۳
آدم احساس می کنم متن های این وبلاگ رو یه عارف بزرگ الهی نوشته....🥲